• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • یک بار... تنها یک بار
  • باران
  • ماندن و رفتن
  • و آن گاهی که در حال رفتن بودی...
مطالب اخیر
  • چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
  • صبح پاییزی
  • ستاره های من در راهند
  • دریاچه زندگی...
  • آبی، یاسی، سولفاتی!
  • زمان من، زمان تو
  • سفرنامه جاده آلوارس
  • بهار آمدنت مبارک!
  • بهار من... بهار تو
  • برف
  • فرشته های من
  • خود بی نظیرت باش!
  • به آسمان نظری...
  • امروز درختها قد کشیده اند
  • کسی می خواندم...
  • آنها طالب مردابند
  • بهار من کجاست؟
  • اردوی علمی...!
  • دنیای تو
  • من حباب توخالی ام!
  • مراقب باش خفه نشی از عشق...!
  • ذهنم خانه تکانی می خواهد!
  • لبخندش کو؟!
  • منم...!
  • فیلتر
  • ترکهای ذهن من
  • شاید رهایی...
  • دیر آمدم، زود می روم...
  • بهارانه تر از باران، رهاتر از بهار
  • سایه ها
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
دوستان من
  • پیچک
  • دختر مهربون
  • سرآشپز
  • روزنوشت های یک مدرس زبان
  • سیاهترین شب
  • خاموش
  • بوم رنگ
  • می خواهم رازهایم را تقسیم کنم (مینو)
  • سمیه، حسابدار تمام وقت
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



آگهی ، تبلیغات
رها
... اینقدر نپرسید که کی رفت و کی آمد؟ / اشعار پراکنده من مال کسی نیست
 
نویسنده: پری باقری - چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩

پاییز آمده است

این را از آرامش سحرانگیز دشت فهمیده ام

انگار هدیه ای است آسمانی ...

انگار زمان ایستاده است در انتظار حادثه سرد زمستان....

چشمها را می بندم

نفسم عطر دشت،

عطر چمنهای زرد،

عطر خاک خیس را به ریه هایم می فرستد...

آرامش سحرانگیز دشت، جادویم می کند

به پرواز درمی آورد مرا...

نظرات ()



صبح پاییزی
نویسنده: پری باقری - شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

پنجره پاییز آغوش می گشاید

به روی شمعدانی های سپید؛

و صدای صبح را در گوششان نجوا می کند...

صبح،

سپید، آبی... مه آلود و پرتپش

به انتظار نشسته است؛

چه آرامشی نهفته ست در نگاهش

و چه سرد و دلفریب می خندد...

 panezpix.mihanblog.comعکسهایی دیدنی و زیبا از پاییز

نظرات ()



ستاره های من در راهند
نویسنده: پری باقری - سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩

برای آسمانم

سفارش ستاره داده ام

و برای ستاره ها

سفارش نور...!

ساکم را بسته ام

فقط منتظرم ستاره ها برسند...

همین روزها

شاید فردا

تاریکی به انتها می رسد.

نظرات ()



دریاچه زندگی...
نویسنده: پری باقری - سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

نگاه من به زندگی

همچون سهره ای است شگفت زده،

نگران به چهره ای پر تلاطم

در دریاچه ای کوچک و مواج...

نظرات ()



آبی، یاسی، سولفاتی!
نویسنده: پری باقری - چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

کلرید جیوه،

تیوسولفات سدیم،

بهار بی پایان و ابرهای پرباران!

ابرهای خاستری براق؛

... ید به کندی در آب حل می شود...

درختها پیکره هایی بلورینند از سولفات مس...

آبیِ آبی.

...

بلوایی است در ذهنم...

***

لذتی دارد بهار

در میان درخت و باران و سبزه های نوپا...

نفسم بوی آمونیاک می دهد!

***

آبی، مهتابی، یاسی، بنفش...

چه روزهای خوبی!

چقدر شکوفه در ذهنم تاب می خورد...!

 

پ. ن. این یک هفته خیلی درگیر کار بودم. بهار همچنان اردیبهشتی و زیبا و نفس گیر است. اگر چیزی از شعرگونه بالا دستگیرت نشد تعجب نمی کنم!

 

نظرات ()



زمان من، زمان تو
نویسنده: پری باقری - شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

همه چیز مثل همان روزهاست،

باران نم نم؛

باد سرد و لطیف؛

مه رقیق و پر نوازش...

بهار اینجاست؛

مثل همان روزها

شاید... حتی زیباتر

پر نوازشتر...

***

اما کاش

زمان به عقب برمی گشت،

به همان بهارهایی که مثل حالا؛

شاید حتی کمتر زیبا، کمتر پر نوازش بودند...

کاش زمان به عقب،

به سوی تو باز می گشت...

نظرات ()



سفرنامه جاده آلوارس
نویسنده: پری باقری - شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

نوازش نسیم را نزدیکتر،

و خنکای چمنهای مرطوب را خنکتر از همیشه

حس می کنی

بهار با تمام لطافتش

در میان دشتهای سبز جاده باریک سرعین-آلوارس،

در میان تپه ها و درختان بلند برگ ریز،

و در چند قدمی راهی که به کوههای همیشه سپید ختم می شود؛

به تو لبخند می زند...

***

بوی خاک باران خورده،

بوی چمنهای تازه،

بوی عید دیدنی اهالی روستای بالا و روستای پایین

پیراهنهای زرین و سیمین دخترکان،

و پیراهنهای بلند و رنگین و هزارلای زنان روستا...

بوی بهار می آید...

و عطر خوش آش دوغ خانگی با سیر و نعنا داغ...!

***

اما...

عطر بهار من

در شیشه عطرِ طاقچه دلت جا مانده است...

 

 

نظرات ()



بهار آمدنت مبارک!
نویسنده: پری باقری - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

به بهار بسپار

نگاهت را به باران،

قلبت را به دریا،

دستانت را به شکوفه های سیب،

و نفسهایت را به نسیم

گره بزند...

نظرات ()



بهار من... بهار تو
نویسنده: پری باقری - شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸

ناگهان

انگار بهار سر بر می آورد،

از پشت کوههای برفی خیال تو؛

و جویبار نامت

بر زبان دشت جاری می شود...

و تمام چکاوکها،

چمنهای پرهیاهوی نوپا،

و درختهای پرجوانه،

نامت را به نجوا

در برگ برگ رگبرگهایشان

ترانه می خوانند...

نجوای نامت

از پس روزهای دور و نزدیک می آید؛

و من

بهارت را به جان می نوشم...

 

نظرات ()



برف
نویسنده: پری باقری - شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

ریز ریز و دانه دانه،

نرم نرم و بی خیال،

برف و سرما،

برف و بوران،

برف و باد...

...

من چه مست

من چه شاد...!

پ.ن: امروز هوا خیلی سرده. منو یاد زمستونای قدیم میندازه. ولی همه چیز انقدر زیباست که نفسم از صبح تو سینه حبس شده... با اینکه صبح زود، قبل از روشن شدن هوا، زیر اون برف ریز و یخزده درحالیکه فقط دو تا چشم از زیر شال کلفتم پیدا بود؛ منتظر سرویس بودم و نوک بینی م قندیل بسته بود، ولی در همون حال یه لبخند بی اختیار روی لبم و یه شادی بی حد و حصر توی دلم بود... خدایا شکرت! برف نباشه من دق می کنم!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »